امشب رو باید بنویسم. از اون لحظهای هم شروع میکنم که خم شدی استکانت رو گذاشتی روی سنگ ریزهها و بعد دست آوردی لیوان من رو گرفتی. هی منتظر بودم و دل دل کرده بودم تا بگم.. اما حالا سرم رو انداخته بودم پایین به زیر زیرکی نگاه کردنت.. دیدم بلند شدی. خیلی آروم.. فکر کردم حالا منم باید بلند شم؟ مث عید دیدنی میشه که. تو عالی بودی. نرم اومدی نشستی. شروع کردم به افطار کردن روزهم.. کندهای که روش نشسته بودیم تکون میخورد. اما دلم نه. آروم بود. آرومترین ِ این مدت. این حال رو باید بسط بدم از همین جا. که بنویسمش برای تو. که بدونی دلم گرمه. که حالم خوبه. که قدردان تو هستم.. و میخوام حال تو رو هم خوب کنم. تو خوابیدی حالا. من خوابم نمیبره. مث همین پریشب که داشتی میومدی. که هی دقیقه دقیقه میگذشت و بیقرارتر شده بودم. که طاقتم طاق شد آخرش و اومدم. که بعدش بردمت طلوع آفتاب رو نشستیم و دیدیم. میخوام طلوعهای زیادی رو ببینیم با هم.