نشستم روی بالکن. هوا حسابی سرده. امروز توی باغ از آفتاب کلافه بودیم، و تاوان روز گرم و آسمون بی ابر پاییزی همچین شب سرد بیمروتیه. سنگ سرده و سرما داره ته مونده گرمای تنمم میکشه. فکر میکنم چهجوری شروع کنم.. سیگاری روشن میکنم به مثابهی چراغی که نور و گرمای توامان داره. مسکوب یه چیزی گفته که کلمه به کلمهش رو میخوام بکوبمش سر در اینجا: «روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آن خود دارند، یا اگر ندارند دستکم از «ناچیزی» خود خبر دارند. گاه نیز هیچیک از اینها نیست، تنها روایتیست از دویدن پی هیچ و پوچ، شمردن روزهای بیهودگی و نگاه به نادانی و ناتوانی خود. اما به هر تقدیر هر نوشته تیرک راهنماییست که روز از آن گذر کرده و در «منزلگاهی» جای پایش را پشت سر گذاشته.
نوشتههای وبلاگهای قبلی رو نگاه میکنم، انگار که توی کوچهی بلند تاریکی دو سه تیر چراغش روشن باشن. روزهام بعدِ اون دورههای مدام و زود زود نوشتن شده مثل تسبیحی که نخش پاره شده و دونههاش پخش و پلا افتاده باشن گوشه کنار. چیزها اتفاقها و آدمهایی که ننوشتمشون دارند هی کمرنگ و کمرنگتر میشن. از یک سال اخیر، چند تا چیز رو واضح یادمه: رانندگی توی باد و بارون جادهی فیروزکوه، صبح شنبهی تعطیل نمایشگاه گرگان، سیگار اول سال نود و پنج و حس مزخرف تباهی، روی پل رود ارس راه رفتن، شکستگی پا، و دیدن پخش شدن فیلتر سیگار روی آسفالت از توی آینهی ماشین در شبی ناامید کننده. برای باقی چیزها باید بیفتم به عکسها رو نگاه کردن و نشونی پیدا کردن. مچ خودم رو گرفتم که افتادهم به توضیح دادن و نوشتن از نوشتن. حالا که اینجا سرده. ولی کم و بیش قراره بیشتر پیدامون بشه این حوالی. امید داریم یعنی.