نشسته بودم خودم رو توضیح میدادم. داشتم براش میگفتم که فهمیدهم آدمی نیستم که توی سرازیری بتونه (/بخواد) خودش رو نگه داره. هر بار توی مسیری پام لغزید، همون قدم اول سُر خوردن وا دادم. چشمها رو بستم و گذاشتم که باد بخوره توی صورتم. نه تنها دست و پایی نزدم که گیر کنه به دستی/ طنابی/ شاخهای، که شاید نگهم داره، یا سرعتی کم کنه که ببینم چی شده و چی میشه کرد، که برعکس حتی، دست به عملیات انتحاری زدم. و توی مسیر به چیزهای دیگهم لگدی پرت کردم و درنهایت بهمنی از خرابی رو پشت سرم راه انداختم. بعد تصویر سیزیف افتاده بود توی سرم. که کامو حس خوشبختی درآورده بود از اون لحظهای که سیزیف داره غلتیدن هزاربارهی سنگ به پایین رو نگاه میکنه. بله. در خراب کردن چیزها، در بالکل خراب کردنها، سَبُکیهای دلپذیری هست.