.

برف می‌بارد و ناپدید می‌شود

.

برف می‌بارد و ناپدید می‌شود

فکر رفتن، فکر زیر چیزها زدن ولم نمی‌کنه. این بار بیش‌تر از همیشه‌س. افتاده‌م به رویا دیدن، به زندگی کردن رویا حتی. خیلی «در رویای بابل»‌طور. هر جا فشار زیاد می‌شه خطابه‌ی رفتن رو می‌گم برای آدم‌های این خونه. بعد یه زندگی تازه رو شروع می‌کنم. ته نداره رویام اما. یه سری آداب هست که باید به جا بیارم و گردن بنهم به‌شون. بین زندگی و رویا دیواری هست قد دیوار چین. چمدونه هست، بسته و بی‌قرار، اما خب، گوشه‌ی ذهنم.

 

دیروقتِ شب از شرکت اومدم بیرون. از عصر رفته بودم یه سری کارهای حسابداری و مالیاتی رو به جایی برسونم، اما عوضش به کارهای الکی، فاکتور زدن و خرحمالی گذشت. وقتی زدم بیرون کلافه بودم و عصبی. مه عجیبی گرفته بود دنیا رو، که از غلظتش صورتت خیس می‌شد. ردیف چراغ‌ها توی مه و جاده که تهش پیدا نبود انگار ورودی یه دنیای خیال‌انگیز بودند. از ورودی شهر می‌گذرم و می‌اندازم توی کمربندی. خیلی قبل‌تر فکر کرده بودم که این‌جا، این شهر، این خونه، این کار و این زندگی امنه. و روزی تعلق خاطر پیدا خواهم کرد بهش بالاخره. درین دورم ازون نقطه. انگار همه چیز داره منو می‌بلعه. گریز از آزادی اریک فروم رو که می‌خونم داره توضیح می‌ده که چه‌جوری دوره‌ی ریفورم آدمی رو از بند تعلقات کلیسایی و طبقه‌بندی‌های مرسوم رها کرد. اما بلافاصله هم درمیاد که این آزادی، تنهایی و سرگردونی برای آدم‎‌ها آورده. که قبلش دهقان توی طبقه‌اش امن بوده، و حتی در حد طبقه‌ی خودش آزادی‌های فردی هم داشته. اما الان امکان دهقان بودن هم سخته. خودم رو نگاه می‌کنم. روی نقطه‌ای [روی لبه‌ای] هستم که می‌تونم یه قدم برگردم عقب و توی ساحل امن بشینم. یا که بپرم. یاد ناباکوف می‌افتم؛ که به سامسا که رسید گفت سوسکی که بهش تبدیل شده بود بال داشت. می‌تونست بپره. ساحل امن، مسخ شدنه تهش. پریدن؟ نمی‌دونم. اینقدر بازی بازی کردم که وقتی بپرم دیگه نمی‌تونم برگردم به این لبه. به آخر کمربندی که می‌رسم دور می‌زنم. و دوباره توی کمربندی برمی‌گردم. شهر رو نگاه می‌کنم توی مسیر. و دیالوگ بهداد میاد توی سرم: که چرا من از تو دارم بیزار می‌شم اینقدر. دوباره دور می‌زنم. انگار آدم رفتن نباشم. مث مرضی که جدیدن پیدا کردم. مرضِ هر شب حوالی ساعت نه روی ریل راه رفتن، رفتن و تا رسیدن به ایستگاه قطار. که توی همون فاصله قطار می‌رسه و از دور دست می‌ذاره روی بوق که بچه برو کنار. راه می‌دم بهش، بعد از دور می‌بینم که می‌ره توی ایستگاه، یه سری سوار و پیاده می‌شن و می‌ره درنهایت و من برمی‌گردم سمت خونه. یاد نوشته‌ی فرنودیان می‌افتم که مثالی می‌زنه از کسی که می‌گه «گاهی آدم مثل اسب اسباب‌بازی تکان تکان می‌خورد ولی جلو نمی‌رود؛ که حرکت لزوما به معنی حرکت رو به جلو نیست. سر که شلوغ می‌شود، این تفاوت اسب اسباب‌بازی و رخشِ رخشان را باید مدام یادآوری کرد.»

  •